نغمه دل |
|||
عـزم وداع کـرد جـوانی بـه روستـا ی در تیره شا می از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بُد و چـرخ از فراز ابـر همچو ن حبا ب در د ل دریا ی ظلمتی زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای ترسـم رسد به گلبـن حسن تو آ فتی در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه ای مه چراغ کلبۀ من با ش ساعت لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت با ک د ریـا د لا ن ز مو ج ندارند دهشتی برخا ست تا برون بنهد پای زان سرای کـو را د گـر نبود مجـا ل ا قا متـی سرو روان چو عـزم جوان استـوار دید افرا خت قا متی که عیا ن شد قیا متی با یک نگـاه کرد بیـا ن شرح ا شتیـا ق بی آ نکه ا ز زبا ن بکشد با ر منتّی چون گوهری که غلتد بر صفحه ای ز سیم غلتان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی زان قطرۀ سرشک فرو ما ند پا ی مرد یکسر ز د ست رفت اگرش بود طاقتی آتش فتا د در د لش از آ ب چشم دوست گفتی میا ن آ تش و آ ب است نسبتی این طرفه بین که سیل خروشان دراو نداشت چنـدان اثـر که قطـرۀ ا شک محبتی
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |